و بالاخره بعد ده روز قرنطينه و شكست دادن ته غبارهاي نشسته بر تن خانواده من.ف.رد(يني ما) از كرونا، برگشتيم به سر كار .. به همين ميز و سيستم و گلدانهاي كوچك دوست داشتني و هواي خنك و تازه كه از پنجره مي ايد و همكاران لبخند به لب و مهربان و البته ريخت مزخرف و نچسب مستر بني حال بهم زن اينا !
عاقا ما اصلا دوستمان ميآيد بجاي واژه منحوس كرونا بگوييم كورونا كه كمي تحقيرش كنيم بلكه خجالت بكشد لنگ هاي منحوسش را هم بكشد و گورش را از سر جهانيان گم كند و اصلا برود در يك سياره ديگر كه همه ي سياره از بيخ و بن براي خود ِ خودش باشد ! ميگوييم كورونا كه تشبيه اسامي خاص ِ بي ادبانه باشد و اصلا تصاوير غيراخلاقي در ذهن آدمي و خصوصا بالاي 18 ساله ها نقش ببند ... بالاخره ما نيز بايد به يك گونه اي حرصمان را سرش خالي كنيم ديگر ! بالاخره يك جوري بايد از افزايش سنمان حس شعفي كسب كنيم ديگر !
بگذريم .. آمديم ... با گند اخلاقي ِ ناشي از نخوابيدن ِ شب قبل و غرغرهاي خفن صبحگاهي بر سر همسرجانمان آمديم ... پايمان به اتاق تسهيلات كه رسيد غبار از ميز و نيمكت عاريه اي مان شستيم و نميدانيم اين لامصب (و احتمالا الويه كه توشه راه اورده بوديم)، چه حالي به ما داد كه سگ اخلاقي مان شفا يافت! و اين است كيمياگري ِ اين هوا .. هواي شعبه ... هواي محيط كاري كه بايد خودت را جمع كني و مثه حمار سرت را تا كمر خم كني و بيگاري كني و زبانت را هم تا ته حلقت،
هم بكشي مبادا سخني نشسته از دهانت بجهد و ناخوششان ايد ..
باز هم بگذريم .... مستر همسايه مان (آرميده) امد و بسي شوخي نموديم و گل گفتيم و كار هم نموديم حقوقمان را حلال كرديم و وسط مسط هايش عشق اولمان ياورجان زنگيد كه بيا كغوسان هايمان كه دلتنگتند بخوريمشان .... ! ده روز است ياورمان را نديده ايم .. ده روز است كغوسان نخورده ايم .... ده روز است دلمان پرنكشيده از مصاحبت عشق اولمان ... ده روز است عادتمان ترك شده است و روحمان از ترك اين اعتياد بسي درد ميكند .... درد بي درمان ....
با كله رفتيم به آغوش عشق ... كله ياورمان را در گريبان سيستمش يافتيم ... ياورجانمان كه قبلا ها از كلام و منش و مدل سر كج كردن هايش و لبخندهايش محبت مي باريد، جديداها از هر انگشتش هم كدبانوگري ها و هنر مي بارد ! و يكي بايد بيايد و اين بارش هايش را جمع كند و به زخمي از اين دنيا بزند ... كه جهاني را مي شود با اين طراوت ها زندگي بخشيد ولي كيست كه بداند و دست به كار شود ...
ياورمان كيكي پخته بود و بو و بري به راه انداخته بود ... آن گونه كه ديگر من، من نبودم .... دلتنگ كه بودم ... گشنه و شيدا هم شدم .... كيك بود و چاي بود و عشق بود و لحظات خاطره سازي بود و لامصب همه در كلمه ي ياور خلاصه ميشد ... در باران ِ طراوت بخش ِ زندگي !
و همين لحظه هاي يك ساعته ست كه سالهاي طولاني در گوش ما زنگ خواهد زد و گاهي به خستگي ها و تلخي هاي نابهنگام زندگي هايمان تلنگر خواهد زد و همين كيك هاي ياور پز است كه چه سوخته باشد چه نه، عشق مي كارد و چه بهتر كه بسوزد كه رنگ تيرگي اش در خاطراتمان پررنگ تر نقش خواهد بست ...
ديروز كه دل ما پركشيده بود هر چه پرسنل توي اداره بودند امدند كه به "دكتر جان مدير" تعظيم كنند و ارامش خيال ما را زارت و زورت به هم زدند ... و ما هم پررويي كرديم و انقدر مانديم تا روي همه شان را كم كرديم و رفتند ... و گلدان كوچك مان كه دست دكتر ياور و همكارش شفايش داده بود را به رونمايي كرديم و به آغوش كشيديم و رفتيم ...
از سوسك هاي پله ها هم خبري نبود ... و يك هو احساس كردم كه چقدر فقدانشان غم انگيز است ... دلم برايشان تنگ شد ...
وقتي هستند فقط چندشي دست و پاهاي چپه شده و رنگ پلاسيده و ترس هاي خانه سوسكي مان برايم زنده مي شوند ... و حالا كه نيستند انگار رد ِ بخشي از زندگي، از پله هاي شعبه كم شده .. و هرچه زندگي بيشتر ، به سلوك نزديك تر ... حتي اگر زندگي از آن ِ همان سوسك هاي كوچك دوست نداشتني باشد ....
چشمهايم را مي بندم .. اهنگ ابرو گوندش بنامه soyleyim گوش ميدهم و روحم سرشار ميشود و منتظر همسرجان ميشوم كه بيايد دنبالم و برويم كودكمان را از خانه عمه اش برداريم و اجازه دهيم زندگي تداوم يابد و ما هم بخشي از صحنه سازانش باشيم ...
روحتان سرشار ... عشقتان لبريز ... و زندگي تان پرطراوت ..
لحظه ای در همین حوالی...
ما را در سایت لحظه ای در همین حوالی دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 74