ميگويند رفيق، همدم روزهاي غم و شادي ست ... گرچه ادمها هيچ بند ِ نسبي و خوني با رفيق ندارند اما بندهايي كه دارند گاها بسي بيشتر از معرفت گري بندهاي خوني ست ... مدتي ست ميزگردهاي كغوسان خوري مان پربارتر شده ... لطيف تر شده ... شايد چون هر كداممان خرده خاطرات تلخمان را در پسي نهاده ايم و بندهايمان تعلقمان را دوباره بازسازي كرده ايم .. رشته هاي گسسته و پاره مان را داده ايم كفشدوزك محلمان رفو كرده و باز به همان نتيجه ي آن سالها رسيده ايم كه كنار هم خوشحاليم و بي غش ....
ديروز محله ي دينا بانويمان اينا امپراطوري بود ! هيچكس از روساي موي دماغ طوري اش، نبودند و ياور هم انقدر شلوغ و پرتردد بود كه نميشد تمركز كرد كغوسان زد .. اين شد كه من و ياور دعوت شديم به كاخ سلطنتي دينا ... دينا ميز و نيمكتي به هم ريخته بود و دكوراسيون جديدي به هم زده بود كه دلچسب تر و گيرا تر و زيبا تر بود ... ميزگردمان را تشكيل داديم و خوشحال بوديم و گپي زديم و چايي زديم و امپراطوري را ترك نموديم و بسي از دكوغاسيون (دكوراسيون) جديد و پذيرايي دينايمان مشعوف گشتيم ...
صبح كه امديم ياورمان زنگيد و گفت كه همسايه بيشعور دينايمان كل جابجايي هايش را لگد زده و سيم هايش را ول داده و نشسته سر جاي بي ليافتش و احساس قدرتمندي ميكند ... و مرا نگو .. خشمم تا دماغم رسيد ... ياور گفت بيا اينجا اگر توانستي ... ولي ديدم اگر بروم خشمم غالب ميشود و كم براي خودم گند ميزنم .. بروم رابطه ي دينايمان با همسايه اش را هم گند ميزنم و جر وا جري راه مي اندازم كه فايده اي نخواهد داشت جز بدتر شدن ... اين شد كه قرار گرفتيم و ساعت كغوسان رفتيم امپراطوري ياورجانمان .. دكتر جان مدير، هم كه نبود خلاصه حالي به حولي ... و هي حرف زديم و حرف زديم .. من خشمم را ميريختم و دينايمان را جسور ميكردم واكنشي به هم زند و ياورجانمان تلاش ميكرد ماله اش را بردارد بكشد روي اتفاقات تا بلكه دينايمان تيمار شود و ما دو نيروي خير و شر ، روح اين ديناي بيچاره را مثه كش اين سو و ان سو ميكشيديم و دينايمان مانده بود برود لنگ هاي همسايه را بجرد و يا گمانش را به اين سمت ببرد كه اگر رفته سيم هاي سيستمش را وصل كند يعني سلول هاي شعورش تكاني خورده و در حال هدايت شدن است .. و مي شود اين را به فال نيك گرفت و باهايش راه بيايد !! و من ميگفتم خشمت قدرت دارد .. از اين قدرت سود بجو و قضيه انتقالي يا مرخصي ات را به تنور بچسبان و همين را پيراهن عصمان كن بلكه بتواني بخشي از خواسته هايت را از درونش قلاب كني بيرون بكشي ...
اما در واقع من با خودم بسيار درگير بودم كه واقعا كداممان درست تريم ... ياورمان با كاردك ماله كشي يا من با خشم قدرتمند و جسارت بي اندازه ... و بايد مدتي بگذرد و بتوانم از دوردست تر به موضوع خيره شودم تا پاسخش را دريابم ...
و خلاصه امروزمان روز دينايمان بود و تمام انرژي و احساس ما به او معطوف بود و تمام حس ما ، حس مشتركي كه او داشت و ما هم ! درمورد مهدكودك راستين جاودانه هم گپي زديم و راي دينايمان به مهدكودك خورد و ما گفتيم دينايمان عزمش جزم شد ...
چاي زديم و دينايمان رفت و يك هو من ياد چيزي افتادم كه باب حرفهاي بي ادبي مان باز شد و اندكي چرت و پرت زديم و حالمان عوض شد و مثه ابر بهاري حال و هوايمان ابر و افتاب ميشد و ديگر ما بساطمان را جمع كرديم و امديم سر ميزمان جاگير شديم ...
و قرارنهار كاري با دينايمان داشتيم (خخخخ) و صحبت ادامه هاي ماجراها شد و اينكه بعد ان چه رخ داد و دلمان براي دينايمان گرفت كه دوباره با چه عجايبي سر و كله زده است اما هيچ نگفتم كه مبادا تحريكش كنم و حال خرابش را خرابتر ... و اوضاع قاراش ميشش قاراش ميش تر ! فقط اين وسط فهميديم راي دينايمان در خصوص مهدكودك شل رفته بود و يك ساعتي كه رفته بود پايين راي اش خورده بود و تصميمش عوض شده يود ...
و ما به اين گمان رسيديم كه شايد خشم سازنده براي من كه راي ام به اين سادگي ها قابل تغيير نيست مناسب تر است و راه مسالمت و كاردك ماله كشي براي دينا و ياورمان كه به تحريكي زاويه تحريك قبلي شان خنثي مي شود نيكو تر است ! همانا هيچكداممان با كفش ديگري نميتوانيم راه برويم ... و شايد بهتر كه فقط بنشينيم و گوش هايمان را به درد هم بسپاريم ..
امروز پر چالشمان تمام شد و اخر روز كاري لباس هاي نوزادي كوچك ِ شيرينِ بي نام ما را (كه فعلا كتلت صدايش ميكنيم از بس نيلاي رويش مي پرد) آوردند .. كه چه شيرين بود ... كه چقدر پر از حس لطيف، بوي نوزاد، بوي زندگي، بوي معجزه بود !
و من به نشانه ها معتقدم ... شايد براي من نشانه اش اين باش'>باش'>باشد كه در دنيا احساس هاي لطيف تري هم هستند كه بتوان روز را با آن ها شب كرد ... خشم ها را بسپاريم به دست باد ... انسانهاي چپرچلاغ اطرافمان را بسپريم به دست روزگار و در لحظات ناب تكرار نشدني عمرمان به خودمان و عشق دروني مان و مثبت ماندن انرژي مان و برق چشمانمان بپردازيم ...
لباس هاي زيباي كوچك را كه اولين سفارش اينترنتي مان هم بود (و از بي سي سي هم بود) با دينا جان و سميرا و مرضيه باز كرديم و ديديم و بسي غش و ضعفمان گرفت و شادي و طربمان گرفت و آن دو تا دلشان نوزاد خواست و من دلم پر شد از حس در اغوش گرفتن و بوييدن و غرق شدن ...
و امروز ، حس چهارشنبگي بر ما غالب شده است ... حس كارنكردن ... حس اينكه دلمان ميخواهد زودتر برويم و ريخت بانك را نبينيم ... و از قضا از همسر هم نكته اي از صبح به دل گرفته ايم كه حوصله ي ريخت او را هم نداريم .. ولي با اين حال نشسته ايم منتظر كه بيايد و ما را بردارد ببرد بلكه جاهاي ديگرش را ببينيم و دلخوري مان رخت بر بندد .. از قضا ديدن ريخت همسر بسي بهتر از ديدن ريخت بي جذبه ي بانك است .. والا با اين نوناشون .. بگذار عشقمان را بگسترانيم در همه ي ابعاد گندي زندگي مان ببينيم بنايي كه از اين اجرهاي پرعشق بنا ميشود چه از آب در مي ايد ! و نگفته، همه ما ميدانيم كه چه مي شود ! پس فرصت را غنيمت شماريم و بگذاريم بخش خدايي بودن روحمان كارش را بكند توي اين روزهايي كه بيشتر ادم ها فرمان زندگي را دست بخش حيواني روحشان سپرده اند و تمام دغدغه هايشان تنازع براي بقاي بيشتر و با كيفيت تر و سهل تر شده است !
موعظه هايمان فعلا ته كشيده .. ميرويم هوايي به سرمان بخورد بلكه بازم موعظه مان بگيرد و برايتان بسراييم شان !
و ما ميخواهيم ياور جانمان را كه يك بار زحمت ويرايش پست ها را تقبل كرده به حچل بيندازيم و با خرده نوازشي ويرايش هاي زين پس را زاااارت بندازيم بهـَش !
اخر هفته تان پر ثمر
دلهايتان اگرچه غمگين، اما خوش و اميدورار
هم نشينانتان بي غش و دلنشين
لحظه ای در همین حوالی...
ما را در سایت لحظه ای در همین حوالی دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 115